تولدت مبارک آرام ِ جانم ...
روزی که مدام زنگ می زنی به مامان و می پرسی : "مامان ، درست گوش کن ! من چیزهایی که برداشتم رو می خونم ، اگه چیزی از قلم افتاده ، بهم بگو "
می رسی ، ساک را تحویل می دهی و دم در منتظر می مانی . قول گرفته ای که وقتی آمد اولین نفر در آغوش بگیری اش . می آورندش .
می خواهی ببوسی اش ولی نگاهش که می کنی . این همه ظرافت را که می بینی دلت نمی آید.
می گویی دنیا جای بهتری خواهد بود ، با بودن ِ تو . می گویی برایش به اندازه ی هزار سال حرف داری . دستهایت را کمی بالا تر از چشم هایش نگه می داری :" به زودی به نور عادت می کنی آرام ِ جان ِ من ..."
تولدت چهار سالگی ات مبارک درسای ِ جان ِ من ... ببخش که نیستم ، ببخش که از چشم های شفابخش تو دور افتاده ام ...همیشه راه ، دور بوده درسا. دلتنگ زیبایی توام خاله جانم . دلتنگ اینکه بگویی : میشه داداش من باشی ؟
برای هدیه ی تولدت می توانی صدایم بزنی داداش تا هر وقت که بخواهی عزیزدلم ! کاش خانه
بودم و یک شب دست های کوچک تو بر در اتاقم نامنظم ضرب می گرفت و می گفتی : خوابم
نمی برد و بعد شبم را می ساختی ... حالا تمام خاطرات خوب زندگی من ختم می شود به
بودنت
تولد چهار سالگی ات مبارک گلابتون ِ من





